ما را در گوگل محبوب کنید

ندارد
ندارد

متفاوت ترین سایت عاشقانه ایران

    • تست میشه

بایگانی شمسی




آمار بازدید سایت
افراد آنلاین : 1
ورودی گوگل : 0
تعداد کل مطالب : 34
تبادل لینک با سایت: 4
بازدید امروز : 7
بازدید دیروز : 88
آی پی امروز : 3
آی پی دیروز : 76
بازدید این هفته : 204
بازدید این ماه : 2035
بازدید کل : 41656

مهیار
سه شنبه, اسفند ۴ام, ۱۳۹۴
| 14674 بازدید
 


دانلود آهنگ جدید و بسیار عاشقانه از Yiruma به نام River Flows In You

 آهنگ و پیانو : Yiruma

| پیشنهاد ویژه دانلود |

برای مشاهده و دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه نمایید

 | پخش آنلاین آهنگ Yiruma به نام River Flows In You | ♥

  | لینک دانلود آهنگ با لینک مستقیم |

Download Yiruma – River Flows In You

 | کد آهنگ Yiruma به نام River Flows In You | 

پیشنهاد می کنم حتما دانلود کنید

منتظر نظرات شما هم هستم ….

۱

                 تـگ ها :

مهیار
سه شنبه, اسفند ۴ام, ۱۳۹۴
| 14697 بازدید
 


مجموعه عکس های بسیار زیبای فانتزی عاشقانه

| سری پانزدهم |

برای مشاهده تمامی این عکس ها به ادامه مطلب مراجعه نمایید

شما هم چنین می توانید تمیمی این عکس ها را در یک فایل زیپ و یکجا دانلود نمایید

دانلود مجموعه پانزدهم عکس های فانتزی عاشقانه

۰

                 تـگ ها :

مهیار
سه شنبه, اسفند ۴ام, ۱۳۹۴
| 14522 بازدید
 


تک عکس بسیار عاشقانه فراموشی

برای مشاهده عکس در سایز اصلی و با کیفیت به ادامه مطلب مراجعه نمایید

برای دریافت سایز مورد نظر خود روی لینک های زیر کلیک کنید

۱۹۲۰*۱۲۰۰

۱۶۰۰*۱۰۰۰

۱۲۰۰*۷۵۰

 

۰

                 تـگ ها :

مهیار
سه شنبه, اسفند ۴ام, ۱۳۹۴
| 14425 بازدید
 


Dastan Mara Baghal Kon.jpg (450×450)

داستان عاشقانه و بسیار زیبای مرا بغل کن

برای خواندن این داستان بسیار عاشقانه به ادامه مطلب مراجعه نمایید

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کرد براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: «مرا بغل کن.» زن پرسید: «چه کار کنم؟» و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد. با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند. شوهرش با تعجب پرسید: «چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.» زن جواب داد: «دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.» شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى «مرا بغل کن» چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است. عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد. فاصله ابراز عشق دور نیست. فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید.

امیدوارم از خواندن این داستان لذت برده باشید منتظر نظرات و انتقاداتتون هستیم.

۱

                 تـگ ها :

مهیار
سه شنبه, اسفند ۴ام, ۱۳۹۴
| 14382 بازدید
 


تک پست ارسالی کاربران مخصوص اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی

| آسمان عشقم  … |

برای مشاهده متن به صورت کامل به ادامه مطلب مراجعه نمایید

… … …

ﻣﻦ ﺧﻮﺑﻢ

ﻓﻘﻂ ﮐﻤﯽ

ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺍﻡ

ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﻡ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻣﯿﮑﻨﺪ

ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﻢ ﮐﺶ ﺍﻣﺪﻩ

ﻫﺮ ﭼﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻟﯽ ﻣﯿﺰﻧﻢ

ﺑﺎﺯ ﺳﺮ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻭﺭﻡ

ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺑﺮﻫﺎﯼ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻣﻨﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﻧﻤﯽ ﺑﺎﺭﻧﺪ

ﭼﻮﻥ

ﻣﻦ ﺧﻮﺑﻢ ، ﻣﻦ ﺁﺭﺍﻣﻢ ، ﻣﻦ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ

… … …

ارسال شده توسط : Eshgham 

۰

                 تـگ ها :

مهیار
سه شنبه, اسفند ۴ام, ۱۳۹۴
| 14257 بازدید
 


Ehsan-Karimi-Delam-Shekast.jpg (450×450)

دانلود آهنگ جدید و بسیار عاشقانه از احسان کریمی به نام دلم شکست

ترانه : باران بهرامی ، آهنگ و تنظیم : رضا پناهی

گیتار : فیروز ویسانلو

| پیشنهاد ویژه دانلود |

برای مشاهده و دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه نمایید

 | پخش آنلاین آهنگ احسان کریمی به نام دلم شکست | ♥

  | لینک دانلود آهنگ با لینک مستقیم |

Download Ehsan Karimi Delam Shekast

| متن آهنگ احسان کریمی به نام دلم شکست|

دلم شکست ، بازم دلم شکست به پای عشق اون

نموند و رفت ، نزاشت که حتی بش بگم پیشم بمون

به آسونی ، چشاش بست چجوری روی عشقمون

تنهام گذاشت ، با اینکه خوب میدونست دوسش دارم

از این به بعد ، دلم رو دست هیچکسی نمی سپرم

حالا که نیست ، باید روزای تنهاییمو بشمرم

وابسته شد به دیگرون ازم سرد شد دلش

به روش نمی زدم بفهمه خودش

نمیدونستم شده عاشقش

چشاش بست تنهام گذاشت و رفت پاشو پس کشید

که حتی اشک روی چشمامم ندید

به راحتی از عشق من دل برید

تو فکرشم با اینکه میدونم چیکار کرد باهام

نمیدونم چرا هنوزم ارزش داره برام

دلم میخاد دوباره برگرد تو لحظه هام

دلم میخاد که حس کنم یه کابوس رفتنش

با گریه هام چشام باز کنم بازم ببینمش

دلم میخاد دیوونه شم بازم با عطر رو تنش

نمیشه که باور کنم که دیگ رفته از پیشم

نمیتونم به این جدایی راضی شم

تا وقتی که نباشه زجر میکشم

چشاش بست تنهام گذاشت و رفت پاشو پس کشید

که حتی اشک روی چشمامم ندید

به راحتی از عشق من دل برید

تو فکرشم با اینکه میدونم چیکار کرد باهام

نمیدونم چرا هنوزم ارزش داره برام

دلم میخاد دوباره برگرد تو لحظه هام

دلم میخاد که حس کنم یه کابوس رفتنش

با گریه هام چشام باز کنم بازم ببینمش

دلم میخاد دیوونه شم بازم با عطر رو تنش

 | کد آهنگ احسان کریمی به نام دلم شکست | 

پیشنهاد می کنم حتما دانلود کنید

منتظر نظرات شما هم هستم ….

۱

                 تـگ ها :

مهیار
سه شنبه, اسفند ۴ام, ۱۳۹۴
| 14235 بازدید
 


ابزار عاشقانه کد تصاویر زیبا ساز عاشقانه برای وب

| سری هشتم |

برای مشاهده و دریافت کد ها به ادامه مطلب مراجعه نمایید

1.png (150×150)

1.png (150×150)

1.png (150×150)

1.png (150×150)

1.png (150×150)

1.png (150×150)

1.png (150×150)

1.png (150×150)

1.png (150×150)

1.png (150×150)

1.png (150×150)

1.png (150×150)

1.png (150×150)

1.png (150×150)

1.png (150×150)

1.png (150×150)

1.png (150×150)

1.png (150×150)

1.png (150×150)

1.png (150×150)

امیدوارم از کد ها خوشتون اومده باشه . منتظر نظراتتون هستم !

۱

                 تـگ ها :

مهیار
سه شنبه, اسفند ۴ام, ۱۳۹۴
| 14393 بازدید
 


مجموعه کامل از جدید ترین عکس های دختر تنها

| سری بیستم |

برای مشاهده تمامی تصاویر به ادامه مطلب مراجعه نمایید

برای راحتی بیشتر شما می توانید تمامی این تصاویر را در یک فایل زیپ دانلود نمایید

مجموعه بیستم عکس های دختر تنها

۱

                 تـگ ها :

مهیار
سه شنبه, اسفند ۴ام, ۱۳۹۴
| 14324 بازدید
 


مجموعه کامل از تصاویر فانتزی و عاشقانه عشق یعنی

| سری هجدهم |

برای مشاهده تمامی تصاویر به ادامه مطلب مراجعه نمایید

برای راحتی بیشتر شما می توانید تمامی این تصاویر را در یک فایل زیپ دانلود نمایید

مجموعه هجدهم عکس های عشق یعنی

۰

                 تـگ ها :

مهیار
سه شنبه, اسفند ۴ام, ۱۳۹۴
| 13788 بازدید
 


داستان عاشقانه و بسیار زیبای خدا امشب سرانجام عشق

برای خواندن این داستان بسیار عاشقانه به ادامه مطلب مراجعه نمایید

داستان عاشقانه سرانجام عشق لیلا و منصور , امروز روز دادگاه بود و منصور میتونست از همسرش جدا بشه ، منصور با خودش زمزمه کرد چه دنیای عجیبیه دنیای ما ، یک روز به خاطر ازدواج با لیلا سر از پا نمی شناختم و امروز به خاطر طلاقش خوشحالم . لیلا و منصور ۸ سال دوران کودکی رو با هم سپری کرده بودند ، آنها همسایه دیوار به دیوار یگدیگر بودند ولی به خاطر ورشکسته شدن ، پدر لیلا خونشون رو فروخت تا بدهی هاش  رو بده ، بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون ، بعد از رفتن آنها منصور چند ماه افسرده شد ، منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود .۷سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید منصور کنار پنچره دانشگاه ایستاده بود و به دانشجویانی که زیر برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می کرد. منصور در حالی که داشت به بیرون نگاه می کرد یک آن خشکش زد لیلا داشت  وارد دانشگاه می شد. منصور زود خودشو به در ورودی رساند و لیلا وارد شده نشده بهش سلام کرد لیلا با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی ؟؟ بعد سکوتی میانشان حکم فرما شد منصور سکوت رو شکست و گفت : ورودی جدیدی لیلا هم سرشو به علامت تائید تکان داد ، منصور و لیلا بعد از۷ سال دقایقی باهم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند درخت دوستی که از قدیم  میانشون بود بیدار شد از اون روز به بعد لیلا و منصور همه جا باهم بودند آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبدیل شد به یک عشق بزرگ ، عشقی که علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت منصور داشت دانشگاه رو تموم می کرد و به خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق لیلا رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به لیلا پیشنهاد ازدواج داد و لیلا بی چون چرا قبول کرد طی پنچ ماه سور سات عروسی آماده شد و منصور و لیلا زندگی جدیدشون رو آغاز کردند. یه زندگی رویایی زندگی که همه حسرتشو و می خوردند. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم و از همه مهمتر عشقی بزرگ که خانه این زوج خوشبخت رو گرم می کرد.ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت. در یه روز گرم تابستان لیلا به شدت تب کرد منصور لیلا رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دکترها از درمانش عاجز بودند بیماری لیلا ناشناخته بود. اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها و زبان لیلا رو هم  برد و لیلا رو کور و لال کرد.منصور لیلا رو چند بار به خارج برد ولی پزشکان انجا هم نتوانستند کاری بکنند ، بعد از اون ماجرا منصور سعی می کرد تمام وقت آزادشو واسه لیلا بگذاره ساعتها برای لیلا حرف می زد براش کتاب می خوند از آینده روشن از بچه دار شدن براش می گفت.ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغیر کرد منصور از این زندگی سوت و کور خسته شده بود و گاهی فکر طلاق لیلا به ذهنش خطور می کرد.منصور ابتدا با این افکار می جنگید ولی بلاخره  تسلیم این افکار شد و تصمیم گرفت لیلا رو طلاق بده . در این میان مادر و خواهر منصور آتش بیار معرکه بودند و منصور را برای طلاق تحریک می کردند.منصور دیگه زیاد با لیلا نمی جوشید بعد از آمدن از سر کار یه راست می رفت به اتاقش.حتی گاهی می شد که دو سه روز با لیلا حرف نمی زد.یه شب که منصور و لیلا سر میز شام بودن منصور بعد از مقدمه چینی و من و من کردن به لیلا گفت: ببین لیلا می خوام یه چیزی بهت بگم. لیلا دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم یعتی بهتر بگم نمی تونم. می خوام طلاقت بدم و مهریتم……. دراینجا لیلا انگشتشو به نشانه سکوت روی لبش گذاشت وبا علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.بعد ازچند روز لیلا و منصور جلوی دفتری بودند که روزی در انجا با هم محرم شده بودند منصور و لیلا به دفتر طلاق و ازدواج رفتند و بعد از مدتی پائین آمدند در حالی که رسما از هم جدا شده بودند ، منصور به درختی تکیه داد و سیگاری روشن کرد وقتی دید لیلا داره میاد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش ، ولی در عین ناباوری لیلا دهن باز کرده گفت : لازم نکرده خودم میرم بعد عصای نایینها رو دور انداخت و رفت و منصور گیج منگ به تماشای رفتن لیلا ایستاد ، لیلا هم می دید هم حرف می زد منصو گیج بود نمی دونست لیلا چرا این بازی رو سرش آورده منصور با فریاد گفت من که عاشقت بودم چرا باهام بازی کردی..منصور با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دکتر معالج لیلا .وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دکتر و یقه دکتر و گرفت وگفت : مرد نا حسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم.دکتر در حالی که تلاش می کرد یقشو از دست منصور رهاکنه منصور رو به آرامش دعوت می کرد بعد  از اینکه منصور کمی آروم شد دکتر ازش قضیه رو جویا شد. وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف کرد .دکتر سر شو به علامت تاسف تکون داد و گفت : همسر شما واقعا کور لال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به کار افتاد و سه روز قبل کاملا سلامتیشو بدست آورد ، همونطور که ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم ، سلامتی اون یه معجزه بود ، منصور میون حرف دکتر پرید گفت پس چرا به من چیزی نگفت ؟ دکتر گفت : اون می خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه ، منصور صورتشو میان دستاش پنهون کرد و به بی صدا اشک ریخت فردا روز تولدش بود …

امیدوارم از خواندن این داستان لذت برده باشید منتظر نظرات و انتقاداتتون هستیم.

۱

                 تـگ ها :


  
صفحه 1 از 41234